درمان سرطان با سایبرنایف درمان سرطان با سایبرنایف
بیمارستان فوق تخصصی سرطان بیکن در مالزی.درمان موثر تومورهای سرطانی
ماسک کوچک کننده بینی
ماسک چندکاره مخصوص بینی
پاک کننده، کوچک کننده و فرم دهنده
X
تبلیغات در بلاگ اسکای
چهارشنبه 16 دی ماه سال 1388
توسط: محمدجعفر

من یک مرد معمولی هستم!

من یک مرد معمولیم، استعدادم معمولی است، چهره ی نازیبایی دارم که چندان زشت نیست اما در کل اصلا هم جذاب به نظر نمی رسد، من سالها پیش در مسابقات شنای مدرسه سوم شدم، در کوهنوردی میانه ی گروه راه می روم، در درس هایم هرگز عالی نبودم و تنها یکبار بدترین نمره را گرفتم! من نمی توانم صخره نوردی کنم، از ارتفاع کمکی می ترسم اما نه آنقدر که قله ی یک کوه بلند ننشینم یا شیشه ی پنجره ی خانه را پاک نکنم، من تنها گاهی ورزش می کنم، فقط چند بار در ماه مسواک می زنم و اصلا رویای بانجی جامپینگ را در سر نمی پرورانم. هرچند، از کودکی آرزو داشتم در خلاء اتاقک فضاپیمایی سفید که در سیاهی و سکوت فضا ی فضا، بی حرکت است معلق باشم!چند وقتی هم هست کتاب زیاد می خوانم، سیزده سالی می شود، اما همیشه در سال اول به سر می برم. حرف زدنم هم بد نیست، می توانم راجع به موضوع مورد علاقه ام یکی دو ساعتی با سرعت کافی ایراد سخنرانی کنم، اما زنها علاقه ای به حرف زدن با من ندارند، آنها کلا علاقه ای ندارند. بعضی مردها(ده دوازده تایی به گمانم) به خاطر داشته هایم به من احترام می گذارند اما نه آنفدر که مسخره ام نکنند یا به خانه شان دعوتم کنند. من قد بلند نیستم و در آینه ی قدی چندان هم کوتاه به نظر نمی رسم. پولدار نیستم اما شبها گرسنه نمی خوابم و لباسهایم پاره نیست ،از برنامه های تلویزیون متنفرم اما نه آنقدر که با اشتیاق فوتبال نبینم و سریال پوآرو و چند تایی دیگر را دنبال نکنم. من تابحال دلیلی برای سوار شدن به هواپیما نداشتم اما دلیلی هم ندارم که اگر لازم شد سوارش نشوم، گمان می کنم نویسنده ی خوبی باشم، اما نه آنقدر که کسی از کلمه ی تبریک در دیالوگ هایش با من استفاده کند ... من هستم اما در گذشته نبوده ام، در آینده هم نخواهم بود. من تنها یک مرد معمولیم و هیچ چیز جز این صفت کاملا معمولی معمولی ندارم...  
معمولی بودن تنها افتخار من است
سه شنبه 15 دی ماه سال 1388
توسط: محمدجعفر

ابر و دریا !

ابر بارنده به دریا می گفت: 

گر مبارم تو کی دریایی؟ 

در دلش خنده کنان دریا گفت: 

ابر بارنده تو هم از مایی!!!

یکشنبه 13 دی ماه سال 1388
توسط: محمدجعفر

عاقبت درس نخوندن!

ما یک رفیقی داشتیم که از نظر باحال بودن دو سه برابر ما بود(دیگر حسابش را بکنید که او کی بود) این بنده خدا به خاطر مشکلات زیادی که داشت نتوانست درس بخونه و تو دبیرستان درس رو طلاق داد و رفت سراغ زندگیش. زده بود توی کار بنائی و عملگی ساختمان (از همین کارگرهائی که کنار خیابان می ایستند تا کسی برای بنائی بیاید دنبالشان)

از اینجای داستان به بعدو خود این بنده خدا تعریف می کنه:
یه روز صبح زود زدم بیرون خیلی سرحال و شاد. با خودم گفتم امروز چهل، پنجاه هزار تومن کار میکنم. حالا ببین! اگه کار نکردم! نشونت میدم! (این گفتگو ها را دقیقا با خودش بود!!) خلاصه کنار خیابون مثل همیشه منتظر بودیم تا یه ماشین نگه داره و مثل مور و ملخ بریزیم سرش که ما رو انتخاب کنه. یه دفعه دیدیم یه خانم سانتال مانتال با یه پرشیای نقره ای نگه داشت اولش همه فکر کردیم میخواد آدرس بپرسه واسه همینم کسی به طرف ماشینش حمله نکرد. ولی یهو دیدم از ماشین پیاده شد و یه نگاه عاقل اندر سفیهی به کارگرها انداخت و با هزار ناز و ادا به من اشاره کرد گفت شما! بیاید لطفا! من داشتم از فرط استرس شلوار خودم را مورد عنایت قرار می دادم. رسیدم نزدیکش که بهم گفت: میخواستم یه کار کوچیکی برام انجام بدید. من که حسابی جا خورده بود گفتم خواهش می کنم در خدمتم.

سوار شدیم رفتیم به سمت خونه ش. تو راه هی با خودم می گفتم با قیافه ای که این خانم داره هیچی بهم نده حداقل شصت، هفتاد تومن رو بهم میده! آخ جون عجب نونی امروز گیرم اومد. دیدی گفتم امروز کارم می گیره؟ حالت جا اومد داداش؟! (مکالمت درونی ایشان است اینها!)

وقتی رسیدیم خونه بهم گفت آقا یه چند لحظه منتظر بمونید لطفا.
بعد با صدای بلند بچه هاشو صدا کرد: رامتین! پسرم! عسل! دختر عزیزم! بیاید بچه ها کارتون دارم!
پیش خودم می گفتم با بچه هاش چی کار داره دیگه؟ البته از حق نگذریم بچه هاش هم مودب بودن هم هلو!!
بچه هاش که اومدن با دست به من اشاره کرد و به بچه هاش گفت: بچه های گلم این آقا رو می بینید؟ ببینید چه وضعی داره! دوست دارید مثل این آقا باشید؟ شما هم اگر درس نخونید اینطوری می شیدا! فهمیدید؟! آفرین بچه های گلم حالا برید سر درستون!
بچه هاش هم یه نگاه عاقل اندر احمقی! به من انداختن و گفتن چشم مامی جون! و بعد رفتند.
بعد زنه بهم گفت آقا خیلی ممنون لطف کردید! چقدر بدم خدمتتون؟
منم که حسابی کف و خون قاطی کرده بودم گفتم:
- همین؟
گفت:
- بله
گفتم:
- میخواید یه عکس از خودم بهتون بدم اگر شبا خوابشون نبرد بهشون نشون بدید تا بترسن و بخوابن؟
گفت:
- نه ممنونم نیازی نیست! فقط شما معمولا همون اطراف هستید دیگه؟!!
گفتم:
- خانم شما آخر دیگه آخرشی ها!
گفت: خواهش می کنم لطف دارید آقا!! اگر ممکنه بگید چقدر تقدیمتون کنم؟
منم که انگار با پتک زده باشن تو سرم گیج گیج شده بودم و گفتم: شما که با ما همه کار کردید خب یه قیمت هم رومون بذارید و همون رو بدید دیگه! زنه هم پنج هزار تومن داد و گفت نیاز نیست بقیه ش رو بدی بذار تو جیبت لازمت میشه!
نتیجه گیری اخلاقی: اگه درس نخونید مثل رفیق ما میشیدا


اگه خوب بود و لبخندی زدی نظر یادت نره خواهشاْ

شنبه 12 دی ماه سال 1388
توسط: محمدجعفر

توی دنیا هیچ بن بستی نیست!

 پیرمردی تنها در مینه سوتا زندگی می کرد. او می خواست مزرعه سیب زمینی اش را شخم بزند اما این کار خیلی سختی بود. تنها پسرش که می توانست به او کمک کند در زندان بود.
پیرمرد نامه ای برای پسرش نوشت و وضعیت را برای او توضیح داد:
پسر عزیزم من حال خوشی ندارم، چون امسال نخواهم توانست سیب زمینی بکارم. من نمی خواهم این مزرعه را از دست بدهم، چون مادرت همیشه زمان کاشت محصول را دوست داشت. من برای کار مزرعه خیلی پیر شده ام. اگر تو اینجا بودی تمام مشکلات من حل می شد. من می دانم که اگر تو اینجا بودی مزرعه را برای من شخم می زدی.
دوستدار تو پدر
 

پیرمرد چند روز بعد این تلگراف را دریافت کرد:
پدر، به خاطر خدا مزرعه را شخم نزن، من آن جا اسلحه پنهان کرده ام.
صبح فردا 12 نفر از ماموران FBI و افسران پلیس محلی دیده شدند و تمام مزرعه را شخم زدند بدون اینکه اسلحه ای پیدا کنند.
پیرمرد بهت زده نامه دیگری به پسرش نوشت و به او گفت:
که چه اتفاقی افتاده و می خواهد چه کند؟
پسرش پاسخ داد:
پدر برو و سیب زمینی هایت را بکار، این بهترین کاری بود که از اینجا می توانستم برایت انجام بدهم.
در دنیا هیچ بن بستی نیست؛ یا راهی‌ خواهم یافت، یا راهی‌ خواهم ساخت.

شنبه 12 دی ماه سال 1388
توسط: محمدجعفر

تو قشنگ ترین دختری هستی که تا حالا دیدم!

قشنگ ترین دختری که تا حالا دیدم !!!

فاصله دخترک تا پیرمرد یک نفر بود، روی نیمکتی چوبی، روبروی یک آبنمای سنگی.
پیرمرد از دختر پرسید:
- غمگینی؟
- نه.
- مطمئنی؟
- نه.
- چرا گریه می کنی؟
- دوستام منو دوست ندارن.
- چرا؟
- چون قشنگ نیستم
- قبلا اینو به تو گفتن؟
- نه.
- ولی تو قشنگ ترین دختری هستی که من تا حالا دیدم.
- راست می گی؟
- از ته قلبم آره
دخترک بلند شد پیرمرد رو بوسید و به طرف دوستاش دوید، شاد شاد.
چند دقیقه بعد پیرمرد اشک هاشو پاک کرد، کیفش رو باز کرد، عصای سفیدش رو بیرون آورد و رفت...
شنبه 12 دی ماه سال 1388
توسط: محمدجعفر

خدایا زنان چه موجوداتی هستند؟!

بنده خدایی ، کناراقیانوس قدم می زد،وزیر لب دعایی راهم زمزمه میکرد . نگاهى به آسمان آبى و دریاى لاجوردین و ساحل طلایى انداخت و گفت: خدایا ! میشه تنها آرزوى مرا بر آورده کنى؟ ناگاه، ابرى سیاه، آ سمان را پوشاند و رعد و برقى در گرفت و در هیاهوى رعد و برق، صدایى از عرش اعلى بگوش رسید که میگفت: چه آرزویى دارى اى بنده محبوب من؟  

مرد، سرش را به آسمان بلند کرد و ترسان و لرزان گفت:ای خدای کریم از تو می‌خواهم جاده‌ای بین کالیفرنیا و هاوایی بسازی تا هر وفت دلم خواست در این جاده رانندگی کنم!! از جانب خدای متعال ندا آمدکه: ای بنده‌ی من! من تو را بخاطر وفاداری‌ات بسیاردوست می‌دارم و می‌توانم  خواهش تو را برآورده کنم اما هیچ میدانی انجام تقاضای تو چقدر دشوار است؟هیچ میدانی ‌که باید ته اقیانوس آرام را آسفالت کنم؟ هیچ میدانی چقدر آهن و سیمان  و فولاد باید مصرف شود؟ من همه‌ اینها را می‌توانم انجام بدهم! اما آیا نمی‌توانی آرزوی دیگری بکنی؟ مرد، مدتى به فکر فرو رفت، آنگاه گفت: اى خداى من! من از کار زنان سر در نمى آورم! میشود بمن بفهمانى که زنان چرا مى گریند ؟ میشود به من فهمانى احساس درونى شان چیست؟ اصلا میشود به من یاد بدهى که چگونه مى توان زنان را خوشحال کرد؟  

صدایی از جانب باریتعالى آمد که: ای بنده من! آن جاده‌ای را که خواسته‌ای، دو بانده باشد یا چهار بانده!!؟؟

جمعه 11 دی ماه سال 1388
توسط: محمدجعفر

نامه به عشق !

فرستنده: دیونه تو 

گیرنده: عشق من 

آدرس: سینه پاک 

مقصد: قلب مهربونت 

موضوع: عشق 

حرف دل:   «دوستت دارم!»

جمعه 11 دی ماه سال 1388
توسط: محمدجعفر

فریدون مشیری

چیست در زمزمه مبهم آب ...  

چیست در همهمه دلکش برگ ... 

 چیست در بازی آن ابر سپید ...  

روی این آبی آرام بلند ...  

که تو را می برد اینگونه به ژرفای خیال...!

جمعه 11 دی ماه سال 1388
توسط: محمدجعفر

شروع کار

سلام

فعلاْ تا موقعی که این وبلاگ رو راه اندازی می کنم می تونید به آدرس زیر بیایید!