|
+ خسته ...
خسته ؛ خسته از عالم و آدم خسته خسته از شبِ تاریک و سیاهیهایش خسته از روز مریض و در به دریهایش خسته از آدمکهای هیچ صفت خسته از عالم پست غربتی داشتهام در خور وصف گریهای داشتهام همچو یک ابر بهار خسته از هر چه میان من و او باقی ماند ... ... این شعر چون یه کم خشنه بقیشو نمیذارم تا به بعضیها بر نخوره ... دوشنبه 18 مرداد 1389 عناوین آخرین یادداشتها |