+ خانم مسافر کش ...
شنبه صبح علی الطلوع ساعت ۱۱ از خونه زدم بیرون کلی سحر خیز شده بودم و احساس خوبی داشتم که میخوام برم به دیدار دوست ...
رفته بودم تا یه بنده ی خدایی که دو سه روز ندیده بودمش و داشتم دق می کردم ببینم (همونی که خیلی دلبره ... از نظرای توی وبلاگم دلخوره ... همونی که شعر میگم براش... همونی که من میمیرم براش)
رفتم یه چند دقیقه ای دیدمش و داشتم برمیگشتم سر خیابون طبق معمول وایساده بودم منتظر تاکسی یه دفعه دیدم یه ماشین پیکان دوتا خانوم جلو نشستن راننده هم پوشیه گذاشته!  (از اینا که فقط چشماشون پیداست)
آقا جونم براتون بگه بوق زد ... بوق و که زد با خودم گفتم یا قرآن می خوان بلندم کنن ببرنم ...
میخواستم یه اشوه و قیمیش بیام دیدم سوار شدم  یه خیابونم رد کردیم با خودم گفتم اگه دختر می شدم ملت چه حالی می کردن با یه بوق خلاصه... مخلص کلام اخمامو کشیدم تو هم و به کنجکاویم پرداختم دیدم یه عالمه پول خورد جلوی زیر فرمون ماشینشه فهمیدم مسافر کشه بنده ی خدا خیلی دلم سوخت مسافری که جلو نشسته بود می‌خواست پیاده بشه پول که بهش داد از زیر همون پوشیه بهش با یه لهن مردونه گفت «خوش اومدی التماس دعا» تا حالا تو شهرمون اینطوریشو ندیده بودم که یه زن مسافرکشی کنه خیلی دلم گرفت با خودم گفتم مملکته داریم به حضرت عباس این زن الان بایست تو آشپزخونه باشه و بچه هاش از سر و کولش بالا برن حالا نشسته پشت فرمون داره مسافرکشی می کنه خلاصه کلی شاکی شدم...
دیدار دوست که کوفتم شد هیچی تا 3 ، 4 ساعت تو فکر بودم که چی میشه یه زن مجبور میشه مسافرکشی کنه ...

یکشنبه 18 بهمن 1388

عناوین آخرین یادداشتها