<?xml version="1.0" encoding="utf-8" ?>
<rss version="2.0">
	<channel>
		<title>سه کنج - طنز</title>
		<link>http://www.3konj.ir</link>
		<description>چیست در این آبی آرام بلند که تو را می برد اینگونه به ژرفای خیال!</description>
		<language>fa</language>
		<generator>RSS Generated by BlogSky.com</generator>
		
			
				<item>
					<title>شب خاستگاری!</title>
					<link>http://www.3konj.ir/1388/11/10/post-22/</link>
					<description>&lt;div align=&quot;justify&quot;&gt;شب خواستگاری خیلی سوالا میشه از آقا داماد مثلاً که آقا داماد چه کارن و چقدر حقوق داره و چند کلاس درس خونده و&amp;nbsp; از اینجور چیزا تازگی ها اوّلین سوال شده آقا داماد جزو کدوم خوشه هستن که به لطف هدفمند کردن یارانه ها اضافه شده حالا جرعت داری بگو خوشه 1 دسته گلو میکوبن تو سرت با اوردنگی ...&lt;img src=&quot;http://www.blogsky.com/images/smileys/035.gif&quot; /&gt;&lt;br /&gt;اینطوریش و نشنیده بودم که یه جایی می خوندم که دختره از پسره پرسیده که: «ببقشید شما آهنگ غیر مجازم گوش دادید!»&lt;br /&gt;اینطور سوالارو آدم کجای دلش بزاره ...&lt;img src=&quot;http://www.blogsky.com/images/smileys/025.gif&quot; /&gt;&lt;br /&gt;البته تو شهر ما این مسائل طبیعیه ...&lt;/div&gt;</description>
					<pubDate>Sat, 30 Jan 2010 21:23:25 GMT</pubDate>
          <comments>http://www.3konj.ir/Comments.bs?PostID=22</comments>
          <author>محمدجعفر</author>
          <guid>http://www.3konj.ir/1388/11/10/post-22/</guid>
				</item>
			
				<item>
					<title>راز بقا!</title>
					<link>http://www.3konj.ir/1388/11/08/post-21/</link>
					<description>&lt;div align=&quot;justify&quot;&gt;گرما بیداد می کرد. بدتر از گرمای خرماپزان، جک و جونورهایی بود که محاصره مان کرده بودند. رو به رویمان دشمن بود و چپ و راست و پشت سرمان انگار پخش مستقیم راز بقا بود.&lt;br /&gt;آن روز تو سنگر بودیم که بیسم به کار افتاد. گوشی را که برداشتم صدای ترسیده و لرزان احمد بلند شد که: «بچه ها به دادمان برسید. می خواهند تکه پاره مان کنند!» دلم ضعف رفت. فکری شدم که عراقی ها آمده اند سروقتشان و غافلگیرشان کرده اند و می خواهند شهیدشان کنند. تو گوشی بی سیم گفتم: «احمد جان به رمز حرف بزن، چی شده؟»&lt;br /&gt;- رمز چیه؟ یا الله بیایید بیرون. ما داریم می آییم. آخ پام. زود باشید تیر بار بیارید گاز بده ممد!»&lt;br /&gt;&lt;div align=&quot;center&quot;&gt;&lt;img width=&quot;375&quot; height=&quot;150&quot; src=&quot;http://shaghayegh-hz1.webphoto.ir/photos/resized-sh892962.jpg&quot; /&gt;&lt;/div&gt;گیج شدم. بچه ها را خبر کردم و مسلح رفتیم بیرون. یک هو از دور گرد و غباری دیدیم و بعد یک موتور سوار که یک گله سگ لاشه خوار دنبال کرده اند. یکی از بچه ها دوربین به چشم گرفت و بعد گفت: «ای داد و بیداد. بچه ها سگ ها دنبال احمد و ممد کرده اند!» حالا از دور ممد را می دیدیم که پرگاز می آید و سگ ها چهار نعل تعقیبش می کنند و جست می زنند که آن دو را واژگون کنند و حسابشان را برسند. تیربار را مسلح کردم و یک خط آتش جلوی موتور شلیک کردم. محمد از روی یک چاله پرید. بچه ها هیاهو می کردند. اما سگها ول کن نبودند. موتور رسید و سگ ها پشت سرشان. محمد هول کرد و موتور چپ کرد. قبل از اینکه سگ ها آن دو را تکه پاره کنند آتش بستم به تنگشان. زوزه کشان در رفتند. محمد و احمد ناله کنان دعایمان می کردند. یک هو آتش خمپاره و توپ عراقی ها باریدن گرفت. یکی از بچه ها گفت: «لطفاً ادامه راز بقا را در سنگر مشاهده کنید!» محمد و احمد را برداشتیم و چپیدیم تو سنگرمان!&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;font color=&quot;#ff0000&quot;&gt;به نقل از: «رفاقت به سبک تانک» داوود امیریان&lt;/font&gt;&lt;br /&gt;داشتم توی کتابفروشی دنبال یه کتاب می گشتم که بگیرم و بخونم یه دفعه چشمم افتاد به کتاب «رفاقت به سبک تانک» فقط عکسای توشو تماشا کردم و خریدمش وقتی اومدم خونه خوندمش انگار اخراجی های ۳ و ۴ و ... تا آخرش که آقای ده نمکی بخواد بسازه دیدم و خندیدم این داستان یکی از داستاناشه پیشنهاد می کنم این کتاب و حتما مطالعه کنید! «روده بر می شید!»&lt;img src=&quot;http://www.blogsky.com/images/smileys/007.gif&quot; /&gt;&lt;/div&gt;</description>
					<pubDate>Thu, 28 Jan 2010 00:27:56 GMT</pubDate>
          <comments>http://www.3konj.ir/Comments.bs?PostID=21</comments>
          <author>محمدجعفر</author>
          <guid>http://www.3konj.ir/1388/11/08/post-21/</guid>
				</item>
			
				<item>
					<title>درخواست کمک از غزه و هایتی!</title>
					<link>http://www.3konj.ir/1388/11/06/post-20/</link>
					<description>&lt;div align=&quot;justify&quot;&gt;سلام ، سلام به غزه و هایتی &lt;br /&gt;به جون خودم من خیلی دلم میخواست بهتون کمک کنم البته به غزّه خیلی وقتها کمک کردم ولی به هایتی جایی ندیدم کمک جمع کنن مگر نه به جون خودم کمک می کردم، دمتون گرم من خیلی شما رو دوست دارم مستحضر هستید که توی ایران میخواد یارانه ها رو هدفمند بکنن یه موقع اگه دیدید ما داریم از گشنگی میمیریم کمک کنیدا دمتون گرم! قول میدم عمر باقی بمونه جبران کنم.&lt;/div&gt;</description>
					<pubDate>Tue, 26 Jan 2010 15:43:14 GMT</pubDate>
          <comments>http://www.3konj.ir/Comments.bs?PostID=20</comments>
          <author>محمدجعفر</author>
          <guid>http://www.3konj.ir/1388/11/06/post-20/</guid>
				</item>
			
				<item>
					<title>کار دنیا برعکسه!</title>
					<link>http://www.3konj.ir/1388/11/01/post-16/</link>
					<description>&lt;div align=&quot;justify&quot;&gt;میری کلّی پول می دی و شامپوهای خارجکی میخری و دم به دم حموم میری و کلی نرم کننده و شُل کننده می زنی و را به را برس و سشوار می کشی و&amp;nbsp; کلی جلوی آینه وای میسی و فرت و فرت انگشت لای موهات می کشی باز هم موهای سرت میریزه و تاس میشی!&lt;img src=&quot;http://www.blogsky.com/images/smileys/021.gif&quot; /&gt;&lt;br /&gt;امّا امان از موهای زائدی که در قلل و فُرج در بدترین اقلیم و شرایط آب و هوایی بدن به سر می برن. بزنم به تخته همچین پرپشت و پر تراکم و بی حساب کتاب رشد می کنن که حرصت در میاد! در حالی که نه شامپویی به کاره نه سشوار بهش می کشی و نه میذاری یه کم هوا بخوره&lt;img src=&quot;http://www.blogsky.com/images/smileys/025.gif&quot; /&gt;&lt;br /&gt;آخ چی میشد اگه این تاسی کلّه به جای دیگه آدم میفتاد!&lt;br /&gt;آخ چی میشد بعد از یک مدّت مثلاً فلان جای آدم تاس می شد و تمام رشد خوبه پشم و پیله آدم به کف سرش می افتاد.&lt;/div&gt;</description>
					<pubDate>Thu, 21 Jan 2010 21:36:13 GMT</pubDate>
          <comments>http://www.3konj.ir/Comments.bs?PostID=16</comments>
          <author>محمدجعفر</author>
          <guid>http://www.3konj.ir/1388/11/01/post-16/</guid>
				</item>
			
				<item>
					<title>هوای پاک و موتور گازی!</title>
					<link>http://www.3konj.ir/1388/10/29/post-14/</link>
					<description>&lt;div align=&quot;justify&quot;&gt;امروز روز هوای پاک بود و کلّی برنامه توی کشور برگزار شد و زنگ هوای پاک زدن و از این جور کارا.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;ولی بیچاره پیر مردایی که موتورگازی دارن! بگذریم که یه جقله موتورگازی اندازه یه کارخونه دود میکنه و خیابون رؤیایی میشه انگار داری میون ابرا قدم میزنی و مجاری مبارک آدم مملو از دود میشه و&amp;nbsp; دیگه چش چش و نمی بینه و یهو گرمپی میری تو تیر برق!&lt;img src=&quot;http://www.blogsky.com/images/smileys/035.gif&quot; /&gt;&lt;br /&gt;بیچاره ها هر سال روز هوای پاک تن اینا میلرزه که نکنه این موتور غرازه ما رو بگیرن آخر عمری دیگه ندنش مجبور بشیم با این زانو درد پیاده بریم بیرون. روزای اول و دوم که با موتورگازیش میره بیرون با ترس و لرز میره بعدش می بینه خبری نیست با خودش میگه بابا کی به کیه حالا یکی یه حرفی زد چرا من باورم شده. بازم مثل همیشه سیخ میشینه رو موتورش پی پی می کنه تو هوا ! &lt;/div&gt;&lt;br /&gt;غان غان غان غان غااااااااااااااااان</description>
					<pubDate>Tue, 19 Jan 2010 19:17:49 GMT</pubDate>
          <comments>http://www.3konj.ir/Comments.bs?PostID=14</comments>
          <author>محمدجعفر</author>
          <guid>http://www.3konj.ir/1388/10/29/post-14/</guid>
				</item>
			
				<item>
					<title>فیلترچی مهربون!</title>
					<link>http://www.3konj.ir/1388/10/27/post-11/</link>
					<description>&lt;p dir=&quot;rtl&quot;&gt;&lt;span lang=&quot;AR-SA&quot;&gt;&lt;font face=&quot;tahoma,verdana,arial,helvetica,sans-serif&quot;&gt;مشترک گرامی،&lt;br /&gt;احتراما به استحضار می‌رساند در رایانامه (ایمیل) شما، مورخ 25/10/1388 خطاب به خانوم ساناز (دوست دخترتان)، بهتر بود به جای جمله «برو به جهنم» از جمله «عزیزم یه بار دیگه بهم فرصت بده» استفاده می‌کردید.&lt;br /&gt;همچنین در پیامکی که روز گذشته به تلفن همراه مسعود (همکلاسی‌تان) فرستادید، املای کلمه «مستاصل» را اشتباه نوشته بودید.&lt;br /&gt;ما صلاح شما را می‌خواهیم&lt;br /&gt;هیچ‌کس هم تنها نیست، یادتان نرود!&lt;br /&gt;از طرف: مسئول بررسی رایانامه‌ها و پیامک‌های شما در مخابرات&lt;/font&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;</description>
					<pubDate>Sun, 17 Jan 2010 22:15:08 GMT</pubDate>
          <comments>http://www.3konj.ir/Comments.bs?PostID=11</comments>
          <author>محمدجعفر</author>
          <guid>http://www.3konj.ir/1388/10/27/post-11/</guid>
				</item>
			
				<item>
					<title>عاقبت درس نخوندن!</title>
					<link>http://www.3konj.ir/1388/10/13/post-7/</link>
					<description>&lt;p align=&quot;justify&quot;&gt;ما یک رفیقی داشتیم که از نظر باحال بودن دو سه برابر ما بود(دیگر 
حسابش را بکنید که او کی بود) این بنده خدا به خاطر مشکلات زیادی که داشت نتوانست 
درس بخونه و&amp;nbsp;تو دبیرستان درس رو طلاق داد و رفت سراغ زندگیش. زده بود توی کار بنائی 
و عملگی ساختمان (از همین کارگرهائی که کنار خیابان می ایستند تا کسی برای بنائی 
بیاید دنبالشان)&lt;/p&gt;
&lt;p align=&quot;justify&quot;&gt;از اینجای داستان به بعدو خود این بنده خدا تعریف&amp;nbsp;می کنه:&lt;br /&gt;یه 
روز صبح زود زدم بیرون خیلی سرحال و شاد. با خودم گفتم امروز چهل، پنجاه هزار تومن 
کار میکنم. حالا ببین! اگه کار نکردم! نشونت میدم! (این گفتگو ها را دقیقا با خودش 
بود!!) خلاصه کنار خیابون مثل همیشه منتظر بودیم تا یه ماشین نگه داره و مثل مور و 
ملخ بریزیم سرش که ما رو انتخاب کنه. یه دفعه دیدیم یه خانم سانتال مانتال با یه 
پرشیای نقره ای نگه داشت اولش همه فکر کردیم میخواد آدرس بپرسه واسه همینم کسی به 
طرف ماشینش حمله نکرد. ولی یهو دیدم از ماشین پیاده شد و یه نگاه عاقل اندر سفیهی 
به کارگرها انداخت و با هزار ناز و ادا به من اشاره کرد گفت شما! بیاید لطفا! من 
داشتم از فرط استرس شلوار خودم را مورد عنایت قرار می دادم. رسیدم نزدیکش که بهم 
گفت: میخواستم یه کار کوچیکی برام انجام بدید. من که حسابی جا خورده بود گفتم خواهش 
می کنم در خدمتم.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;سوار شدیم رفتیم به سمت خونه ش. تو راه هی با خودم می گفتم 
با قیافه ای که این خانم داره هیچی بهم نده حداقل شصت، هفتاد تومن رو بهم میده! آخ 
جون عجب نونی امروز گیرم اومد. دیدی گفتم امروز کارم می گیره؟ حالت جا اومد داداش؟! 
(مکالمت درونی ایشان است اینها!)&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;وقتی رسیدیم خونه بهم گفت آقا یه چند لحظه 
منتظر بمونید لطفا.&lt;br /&gt;بعد با صدای بلند بچه هاشو صدا کرد: رامتین! پسرم! عسل! دختر 
عزیزم! بیاید بچه ها کارتون دارم!&lt;br /&gt;پیش خودم می گفتم با بچه هاش چی کار داره 
دیگه؟ البته از حق نگذریم بچه هاش هم مودب بودن هم هلو!!&lt;br /&gt;بچه هاش که اومدن با 
دست به من اشاره کرد و به بچه هاش گفت: بچه های گلم این آقا رو می بینید؟ ببینید چه 
وضعی داره! دوست دارید مثل این آقا باشید؟ شما هم اگر درس نخونید اینطوری می شیدا! 
فهمیدید؟! آفرین بچه های گلم حالا برید سر درستون!&lt;br /&gt;بچه هاش هم یه نگاه عاقل اندر 
احمقی! به من انداختن و گفتن چشم مامی جون! و بعد رفتند.&lt;br /&gt;بعد زنه بهم گفت آقا 
خیلی ممنون لطف کردید! چقدر بدم خدمتتون؟&lt;br /&gt;منم که حسابی کف و خون قاطی کرده بودم 
گفتم:&lt;br /&gt;- همین؟&lt;br /&gt;گفت:&lt;br /&gt;- بله&lt;br /&gt;گفتم:&lt;br /&gt;- میخواید یه عکس از خودم بهتون بدم 
اگر شبا خوابشون نبرد بهشون نشون بدید تا بترسن و بخوابن؟&lt;br /&gt;گفت:&lt;br /&gt;- نه ممنونم 
نیازی نیست! فقط شما معمولا همون اطراف هستید دیگه؟!!&lt;br /&gt;گفتم:&lt;br /&gt;- خانم شما آخر 
دیگه آخرشی ها!&lt;br /&gt;گفت: خواهش می کنم لطف دارید آقا!! اگر ممکنه بگید چقدر تقدیمتون 
کنم؟&lt;br /&gt;منم که انگار با پتک زده باشن تو سرم گیج گیج شده بودم و گفتم: شما که با 
ما همه کار کردید خب یه قیمت هم رومون بذارید و همون رو بدید دیگه! زنه هم پنج هزار 
تومن داد و گفت نیاز نیست بقیه ش رو بدی بذار تو جیبت لازمت میشه!&lt;br /&gt;نتیجه گیری 
اخلاقی: اگه درس نخونید مثل رفیق ما میشیدا&lt;/p&gt;
&lt;p align=&quot;justify&quot;&gt;&lt;font color=&quot;#ff0000&quot;&gt;&lt;br /&gt;&lt;/font&gt;&lt;/p&gt;&lt;p align=&quot;justify&quot;&gt;&lt;font color=&quot;#ff0000&quot;&gt;اگه خوب بود و لبخندی زدی نظر یادت نره 
خواهشاْ&lt;/font&gt;&lt;/p&gt;</description>
					<pubDate>Sun, 3 Jan 2010 00:34:17 GMT</pubDate>
          <comments>http://www.3konj.ir/Comments.bs?PostID=7</comments>
          <author>محمدجعفر</author>
          <guid>http://www.3konj.ir/1388/10/13/post-7/</guid>
				</item>
			
				<item>
					<title>خدایا زنان چه موجوداتی هستند؟!</title>
					<link>http://www.3konj.ir/1388/10/12/post-4/</link>
					<description>&lt;p dir=&quot;rtl&quot; align=&quot;justify&quot;&gt;&lt;font face=&quot;tahoma,verdana,arial,helvetica,sans-serif&quot;&gt;&lt;span lang=&quot;AR-SA&quot;&gt;بنده خدایی ، کناراقیانوس قدم می زد،وزیر لب دعایی راهم زمزمه میکرد . نگاهى به آسمان&lt;/span&gt;&lt;/font&gt;&lt;span dir=&quot;ltr&quot;&gt;&lt;font face=&quot;tahoma,verdana,arial,helvetica,sans-serif&quot;&gt; &lt;/font&gt;&lt;/span&gt;&lt;font face=&quot;tahoma,verdana,arial,helvetica,sans-serif&quot;&gt;&lt;span lang=&quot;AR-SA&quot;&gt;آبى و دریاى لاجوردین و ساحل طلایى انداخت و گفت&lt;/span&gt;&lt;/font&gt;&lt;span dir=&quot;ltr&quot;&gt;&lt;font face=&quot;tahoma,verdana,arial,helvetica,sans-serif&quot;&gt;: &lt;/font&gt;&lt;/span&gt;&lt;font face=&quot;tahoma,verdana,arial,helvetica,sans-serif&quot;&gt;&lt;span lang=&quot;AR-SA&quot;&gt;خدایا ! میشه تنها آرزوى مرا بر آورده کنى؟&lt;/span&gt;&lt;/font&gt;&lt;span dir=&quot;ltr&quot;&gt;&lt;font face=&quot;tahoma,verdana,arial,helvetica,sans-serif&quot;&gt; &lt;/font&gt;&lt;/span&gt;&lt;font face=&quot;tahoma,verdana,arial,helvetica,sans-serif&quot;&gt;&lt;span lang=&quot;AR-SA&quot;&gt;ناگاه، ابرى سیاه، آ سمان را پوشاند و رعد و برقى در گرفت&lt;/span&gt;&lt;/font&gt;&lt;span dir=&quot;ltr&quot;&gt;&lt;font face=&quot;tahoma,verdana,arial,helvetica,sans-serif&quot;&gt; &lt;/font&gt;&lt;/span&gt;&lt;font face=&quot;tahoma,verdana,arial,helvetica,sans-serif&quot;&gt;&lt;span lang=&quot;AR-SA&quot;&gt;و در هیاهوى رعد و برق، صدایى از عرش اعلى بگوش رسید&lt;/span&gt;&lt;/font&gt;&lt;span dir=&quot;ltr&quot;&gt;&lt;font face=&quot;tahoma,verdana,arial,helvetica,sans-serif&quot;&gt; &lt;/font&gt;&lt;/span&gt;&lt;font face=&quot;tahoma,verdana,arial,helvetica,sans-serif&quot;&gt;&lt;span lang=&quot;AR-SA&quot;&gt;که میگفت: چه آرزویى دارى اى بنده محبوب من؟&lt;/span&gt;&lt;/font&gt;&lt;span dir=&quot;ltr&quot;&gt;&lt;font face=&quot;tahoma,verdana,arial,helvetica,sans-serif&quot;&gt;&amp;nbsp;&lt;/font&gt;&lt;/span&gt;&lt;font face=&quot;tahoma,verdana,arial,helvetica,sans-serif&quot;&gt;&lt;span lang=&quot;AR-SA&quot;&gt;&amp;nbsp;&lt;/span&gt;&lt;/font&gt;&lt;/p&gt;&lt;p dir=&quot;rtl&quot; align=&quot;justify&quot;&gt;&lt;font face=&quot;tahoma,verdana,arial,helvetica,sans-serif&quot;&gt;&lt;span lang=&quot;AR-SA&quot;&gt;مرد، سرش را به آسمان بلند کرد و ترسان و لرزان گفت&lt;/span&gt;&lt;/font&gt;&lt;span dir=&quot;ltr&quot;&gt;&lt;font face=&quot;tahoma,verdana,arial,helvetica,sans-serif&quot;&gt;:&lt;/font&gt;&lt;/span&gt;&lt;font face=&quot;tahoma,verdana,arial,helvetica,sans-serif&quot;&gt;&lt;span lang=&quot;AR-SA&quot;&gt;ای خدای کریم از تو می‌خواهم جاده‌ای بین کالیفرنیا و هاوایی&lt;/span&gt;&lt;/font&gt;&lt;span dir=&quot;ltr&quot;&gt;&lt;font face=&quot;tahoma,verdana,arial,helvetica,sans-serif&quot;&gt; &lt;/font&gt;&lt;/span&gt;&lt;font face=&quot;tahoma,verdana,arial,helvetica,sans-serif&quot;&gt;&lt;span lang=&quot;AR-SA&quot;&gt;بسازی تا هر وفت دلم خواست در این جاده رانندگی کنم!! از&lt;/span&gt;&lt;/font&gt;&lt;span dir=&quot;ltr&quot;&gt;&lt;font face=&quot;tahoma,verdana,arial,helvetica,sans-serif&quot;&gt; &lt;/font&gt;&lt;/span&gt;&lt;font face=&quot;tahoma,verdana,arial,helvetica,sans-serif&quot;&gt;&lt;span lang=&quot;AR-SA&quot;&gt;جانب خدای متعال ندا آمدکه&lt;/span&gt;&lt;/font&gt;&lt;span dir=&quot;ltr&quot;&gt;&lt;font face=&quot;tahoma,verdana,arial,helvetica,sans-serif&quot;&gt;: &lt;/font&gt;&lt;/span&gt;&lt;font face=&quot;tahoma,verdana,arial,helvetica,sans-serif&quot;&gt;&lt;span lang=&quot;AR-SA&quot;&gt;ای بنده‌ی من! من تو را بخاطر وفاداری‌ات بسیاردوست&lt;/span&gt;&lt;/font&gt;&lt;span dir=&quot;ltr&quot;&gt;&lt;font face=&quot;tahoma,verdana,arial,helvetica,sans-serif&quot;&gt; &lt;/font&gt;&lt;/span&gt;&lt;font face=&quot;tahoma,verdana,arial,helvetica,sans-serif&quot;&gt;&lt;span lang=&quot;AR-SA&quot;&gt;می‌دارم و می‌توانم&amp;nbsp; خواهش تو را برآورده کنم اما هیچ میدانی&lt;/span&gt;&lt;/font&gt;&lt;span dir=&quot;ltr&quot;&gt;&lt;font face=&quot;tahoma,verdana,arial,helvetica,sans-serif&quot;&gt; &lt;/font&gt;&lt;/span&gt;&lt;font face=&quot;tahoma,verdana,arial,helvetica,sans-serif&quot;&gt;&lt;span lang=&quot;AR-SA&quot;&gt;انجام تقاضای تو چقدر دشوار است؟هیچ میدانی ‌که باید ته&lt;/span&gt;&lt;span lang=&quot;AR-SA&quot; dir=&quot;ltr&quot;&gt; &lt;/span&gt;&lt;/font&gt;&lt;font face=&quot;tahoma,verdana,arial,helvetica,sans-serif&quot;&gt;&lt;span lang=&quot;AR-SA&quot;&gt;اقیانوس آرام را آسفالت کنم؟ هیچ میدانی چقدر آهن و سیمان&lt;/span&gt;&lt;/font&gt;&lt;span dir=&quot;ltr&quot;&gt;&lt;font face=&quot;tahoma,verdana,arial,helvetica,sans-serif&quot;&gt;&amp;nbsp;&lt;/font&gt;&lt;/span&gt;&lt;font face=&quot;tahoma,verdana,arial,helvetica,sans-serif&quot;&gt;&lt;span lang=&quot;AR-SA&quot;&gt; و فولاد باید مصرف شود؟ من همه‌ اینها را می‌توانم انجام&lt;/span&gt;&lt;/font&gt;&lt;span dir=&quot;ltr&quot;&gt;&lt;font face=&quot;tahoma,verdana,arial,helvetica,sans-serif&quot;&gt; &lt;/font&gt;&lt;/span&gt;&lt;font face=&quot;tahoma,verdana,arial,helvetica,sans-serif&quot;&gt;&lt;span lang=&quot;AR-SA&quot;&gt;بدهم! اما آیا نمی‌توانی آرزوی دیگری بکنی؟&lt;/span&gt;&lt;/font&gt;&lt;span dir=&quot;ltr&quot;&gt;&lt;font face=&quot;tahoma,verdana,arial,helvetica,sans-serif&quot;&gt; &lt;/font&gt;&lt;/span&gt;&lt;font face=&quot;tahoma,verdana,arial,helvetica,sans-serif&quot;&gt;&lt;span lang=&quot;AR-SA&quot;&gt;مرد، مدتى به فکر فرو رفت، آنگاه گفت&lt;/span&gt;&lt;/font&gt;&lt;span dir=&quot;ltr&quot;&gt;&lt;font face=&quot;tahoma,verdana,arial,helvetica,sans-serif&quot;&gt;: &lt;/font&gt;&lt;/span&gt;&lt;font face=&quot;tahoma,verdana,arial,helvetica,sans-serif&quot;&gt;&lt;span lang=&quot;AR-SA&quot;&gt;اى خداى من! من از کار زنان سر در نمى آورم! میشود بمن&lt;/span&gt;&lt;/font&gt;&lt;span dir=&quot;ltr&quot;&gt;&lt;font face=&quot;tahoma,verdana,arial,helvetica,sans-serif&quot;&gt; &lt;/font&gt;&lt;/span&gt;&lt;font face=&quot;tahoma,verdana,arial,helvetica,sans-serif&quot;&gt;&lt;span lang=&quot;AR-SA&quot;&gt;بفهمانى که زنان چرا مى گریند ؟ میشود به من فهمانى&lt;/span&gt;&lt;/font&gt;&lt;span dir=&quot;ltr&quot;&gt;&lt;font face=&quot;tahoma,verdana,arial,helvetica,sans-serif&quot;&gt; &lt;/font&gt;&lt;/span&gt;&lt;font face=&quot;tahoma,verdana,arial,helvetica,sans-serif&quot;&gt;&lt;span lang=&quot;AR-SA&quot;&gt;احساس درونى شان چیست؟ اصلا میشود به من یاد بدهى که&lt;/span&gt;&lt;/font&gt;&lt;span dir=&quot;ltr&quot;&gt;&lt;font face=&quot;tahoma,verdana,arial,helvetica,sans-serif&quot;&gt; &lt;/font&gt;&lt;/span&gt;&lt;font face=&quot;tahoma,verdana,arial,helvetica,sans-serif&quot;&gt;&lt;span lang=&quot;AR-SA&quot;&gt;چگونه مى توان زنان را خوشحال کرد؟&lt;/span&gt;&lt;/font&gt;&lt;span dir=&quot;ltr&quot;&gt;&lt;font face=&quot;tahoma,verdana,arial,helvetica,sans-serif&quot;&gt;&amp;nbsp;&lt;/font&gt;&lt;/span&gt;&lt;font face=&quot;tahoma,verdana,arial,helvetica,sans-serif&quot;&gt;&lt;span lang=&quot;AR-SA&quot;&gt;&amp;nbsp;&lt;/span&gt;&lt;/font&gt;&lt;/p&gt;&lt;p dir=&quot;rtl&quot; align=&quot;justify&quot;&gt;&lt;font face=&quot;tahoma,verdana,arial,helvetica,sans-serif&quot;&gt;&lt;span lang=&quot;AR-SA&quot;&gt;صدایی از جانب باریتعالى آمد که&lt;/span&gt;&lt;/font&gt;&lt;span dir=&quot;ltr&quot;&gt;&lt;font face=&quot;tahoma,verdana,arial,helvetica,sans-serif&quot;&gt;: &lt;/font&gt;&lt;/span&gt;&lt;span lang=&quot;AR-SA&quot;&gt;&lt;font face=&quot;tahoma,verdana,arial,helvetica,sans-serif&quot;&gt;ای بنده من! آن جاده‌ای را که خواسته‌ای، دو بانده باشد یا چهار بانده!!؟؟&lt;/font&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;</description>
					<pubDate>Sat, 2 Jan 2010 02:05:18 GMT</pubDate>
          <comments>http://www.3konj.ir/Comments.bs?PostID=4</comments>
          <author>محمدجعفر</author>
          <guid>http://www.3konj.ir/1388/10/12/post-4/</guid>
				</item>
			
    
	</channel>
</rss>
