بورس کارتون های قدیمی بورس کارتون های قدیمی
سنباد؛پسر شجاع؛جودی آبوت ؛ بلفی
رامکال ؛ یوگی و...
شبهای برره !
سریال شبهای برره
۹۰ قسمت کامل با کیفیت عالی
X
تبلیغات در بلاگ اسکای
زمان ثبت : شنبه 10 بهمن ماه سال 1388 در ساعت 9:23 PM
نویسنده : محمدجعفر     موضوع : طنز
عنوان : شب خاستگاری!
شب خواستگاری خیلی سوالا میشه از آقا داماد مثلاً که آقا داماد چه کارن و چقدر حقوق داره و چند کلاس درس خونده و  از اینجور چیزا تازگی ها اوّلین سوال شده آقا داماد جزو کدوم خوشه هستن که به لطف هدفمند کردن یارانه ها اضافه شده حالا جرعت داری بگو خوشه 1 دسته گلو میکوبن تو سرت با اوردنگی ...
اینطوریش و نشنیده بودم که یه جایی می خوندم که دختره از پسره پرسیده که: «ببقشید شما آهنگ غیر مجازم گوش دادید!»
اینطور سوالارو آدم کجای دلش بزاره ...
البته تو شهر ما این مسائل طبیعیه ...


زمان ثبت : پنجشنبه 8 بهمن ماه سال 1388 در ساعت 00:27 AM
نویسنده : محمدجعفر     موضوع : طنز
عنوان : راز بقا!
گرما بیداد می کرد. بدتر از گرمای خرماپزان، جک و جونورهایی بود که محاصره مان کرده بودند. رو به رویمان دشمن بود و چپ و راست و پشت سرمان انگار پخش مستقیم راز بقا بود.
آن روز تو سنگر بودیم که بیسم به کار افتاد. گوشی را که برداشتم صدای ترسیده و لرزان احمد بلند شد که: «بچه ها به دادمان برسید. می خواهند تکه پاره مان کنند!» دلم ضعف رفت. فکری شدم که عراقی ها آمده اند سروقتشان و غافلگیرشان کرده اند و می خواهند شهیدشان کنند. تو گوشی بی سیم گفتم: «احمد جان به رمز حرف بزن، چی شده؟»
- رمز چیه؟ یا الله بیایید بیرون. ما داریم می آییم. آخ پام. زود باشید تیر بار بیارید گاز بده ممد!»
گیج شدم. بچه ها را خبر کردم و مسلح رفتیم بیرون. یک هو از دور گرد و غباری دیدیم و بعد یک موتور سوار که یک گله سگ لاشه خوار دنبال کرده اند. یکی از بچه ها دوربین به چشم گرفت و بعد گفت: «ای داد و بیداد. بچه ها سگ ها دنبال احمد و ممد کرده اند!» حالا از دور ممد را می دیدیم که پرگاز می آید و سگ ها چهار نعل تعقیبش می کنند و جست می زنند که آن دو را واژگون کنند و حسابشان را برسند. تیربار را مسلح کردم و یک خط آتش جلوی موتور شلیک کردم. محمد از روی یک چاله پرید. بچه ها هیاهو می کردند. اما سگها ول کن نبودند. موتور رسید و سگ ها پشت سرشان. محمد هول کرد و موتور چپ کرد. قبل از اینکه سگ ها آن دو را تکه پاره کنند آتش بستم به تنگشان. زوزه کشان در رفتند. محمد و احمد ناله کنان دعایمان می کردند. یک هو آتش خمپاره و توپ عراقی ها باریدن گرفت. یکی از بچه ها گفت: «لطفاً ادامه راز بقا را در سنگر مشاهده کنید!» محمد و احمد را برداشتیم و چپیدیم تو سنگرمان!

به نقل از: «رفاقت به سبک تانک» داوود امیریان
داشتم توی کتابفروشی دنبال یه کتاب می گشتم که بگیرم و بخونم یه دفعه چشمم افتاد به کتاب «رفاقت به سبک تانک» فقط عکسای توشو تماشا کردم و خریدمش وقتی اومدم خونه خوندمش انگار اخراجی های ۳ و ۴ و ... تا آخرش که آقای ده نمکی بخواد بسازه دیدم و خندیدم این داستان یکی از داستاناشه پیشنهاد می کنم این کتاب و حتما مطالعه کنید! «روده بر می شید!»


زمان ثبت : سه شنبه 6 بهمن ماه سال 1388 در ساعت 3:43 PM
نویسنده : محمدجعفر     موضوع : طنز
عنوان : درخواست کمک از غزه و هایتی!
سلام ، سلام به غزه و هایتی
به جون خودم من خیلی دلم میخواست بهتون کمک کنم البته به غزّه خیلی وقتها کمک کردم ولی به هایتی جایی ندیدم کمک جمع کنن مگر نه به جون خودم کمک می کردم، دمتون گرم من خیلی شما رو دوست دارم مستحضر هستید که توی ایران میخواد یارانه ها رو هدفمند بکنن یه موقع اگه دیدید ما داریم از گشنگی میمیریم کمک کنیدا دمتون گرم! قول میدم عمر باقی بمونه جبران کنم.


زمان ثبت : پنجشنبه 1 بهمن ماه سال 1388 در ساعت 9:36 PM
نویسنده : محمدجعفر     موضوع : طنز
عنوان : کار دنیا برعکسه!
میری کلّی پول می دی و شامپوهای خارجکی میخری و دم به دم حموم میری و کلی نرم کننده و شُل کننده می زنی و را به را برس و سشوار می کشی و  کلی جلوی آینه وای میسی و فرت و فرت انگشت لای موهات می کشی باز هم موهای سرت میریزه و تاس میشی!
امّا امان از موهای زائدی که در قلل و فُرج در بدترین اقلیم و شرایط آب و هوایی بدن به سر می برن. بزنم به تخته همچین پرپشت و پر تراکم و بی حساب کتاب رشد می کنن که حرصت در میاد! در حالی که نه شامپویی به کاره نه سشوار بهش می کشی و نه میذاری یه کم هوا بخوره
آخ چی میشد اگه این تاسی کلّه به جای دیگه آدم میفتاد!
آخ چی میشد بعد از یک مدّت مثلاً فلان جای آدم تاس می شد و تمام رشد خوبه پشم و پیله آدم به کف سرش می افتاد.


زمان ثبت : سه شنبه 29 دی ماه سال 1388 در ساعت 7:17 PM
نویسنده : محمدجعفر     موضوع : طنز
عنوان : هوای پاک و موتور گازی!
امروز روز هوای پاک بود و کلّی برنامه توی کشور برگزار شد و زنگ هوای پاک زدن و از این جور کارا.

ولی بیچاره پیر مردایی که موتورگازی دارن! بگذریم که یه جقله موتورگازی اندازه یه کارخونه دود میکنه و خیابون رؤیایی میشه انگار داری میون ابرا قدم میزنی و مجاری مبارک آدم مملو از دود میشه و  دیگه چش چش و نمی بینه و یهو گرمپی میری تو تیر برق!
بیچاره ها هر سال روز هوای پاک تن اینا میلرزه که نکنه این موتور غرازه ما رو بگیرن آخر عمری دیگه ندنش مجبور بشیم با این زانو درد پیاده بریم بیرون. روزای اول و دوم که با موتورگازیش میره بیرون با ترس و لرز میره بعدش می بینه خبری نیست با خودش میگه بابا کی به کیه حالا یکی یه حرفی زد چرا من باورم شده. بازم مثل همیشه سیخ میشینه رو موتورش پی پی می کنه تو هوا !

غان غان غان غان غااااااااااااااااان


زمان ثبت : یکشنبه 27 دی ماه سال 1388 در ساعت 10:15 PM
نویسنده : محمدجعفر     موضوع : طنز
عنوان : فیلترچی مهربون!

مشترک گرامی،
احتراما به استحضار می‌رساند در رایانامه (ایمیل) شما، مورخ 25/10/1388 خطاب به خانوم ساناز (دوست دخترتان)، بهتر بود به جای جمله «برو به جهنم» از جمله «عزیزم یه بار دیگه بهم فرصت بده» استفاده می‌کردید.
همچنین در پیامکی که روز گذشته به تلفن همراه مسعود (همکلاسی‌تان) فرستادید، املای کلمه «مستاصل» را اشتباه نوشته بودید.
ما صلاح شما را می‌خواهیم
هیچ‌کس هم تنها نیست، یادتان نرود!
از طرف: مسئول بررسی رایانامه‌ها و پیامک‌های شما در مخابرات



زمان ثبت : یکشنبه 13 دی ماه سال 1388 در ساعت 00:34 AM
نویسنده : محمدجعفر     موضوع : طنز
عنوان : عاقبت درس نخوندن!

ما یک رفیقی داشتیم که از نظر باحال بودن دو سه برابر ما بود(دیگر حسابش را بکنید که او کی بود) این بنده خدا به خاطر مشکلات زیادی که داشت نتوانست درس بخونه و تو دبیرستان درس رو طلاق داد و رفت سراغ زندگیش. زده بود توی کار بنائی و عملگی ساختمان (از همین کارگرهائی که کنار خیابان می ایستند تا کسی برای بنائی بیاید دنبالشان)

از اینجای داستان به بعدو خود این بنده خدا تعریف می کنه:
یه روز صبح زود زدم بیرون خیلی سرحال و شاد. با خودم گفتم امروز چهل، پنجاه هزار تومن کار میکنم. حالا ببین! اگه کار نکردم! نشونت میدم! (این گفتگو ها را دقیقا با خودش بود!!) خلاصه کنار خیابون مثل همیشه منتظر بودیم تا یه ماشین نگه داره و مثل مور و ملخ بریزیم سرش که ما رو انتخاب کنه. یه دفعه دیدیم یه خانم سانتال مانتال با یه پرشیای نقره ای نگه داشت اولش همه فکر کردیم میخواد آدرس بپرسه واسه همینم کسی به طرف ماشینش حمله نکرد. ولی یهو دیدم از ماشین پیاده شد و یه نگاه عاقل اندر سفیهی به کارگرها انداخت و با هزار ناز و ادا به من اشاره کرد گفت شما! بیاید لطفا! من داشتم از فرط استرس شلوار خودم را مورد عنایت قرار می دادم. رسیدم نزدیکش که بهم گفت: میخواستم یه کار کوچیکی برام انجام بدید. من که حسابی جا خورده بود گفتم خواهش می کنم در خدمتم.

سوار شدیم رفتیم به سمت خونه ش. تو راه هی با خودم می گفتم با قیافه ای که این خانم داره هیچی بهم نده حداقل شصت، هفتاد تومن رو بهم میده! آخ جون عجب نونی امروز گیرم اومد. دیدی گفتم امروز کارم می گیره؟ حالت جا اومد داداش؟! (مکالمت درونی ایشان است اینها!)

وقتی رسیدیم خونه بهم گفت آقا یه چند لحظه منتظر بمونید لطفا.
بعد با صدای بلند بچه هاشو صدا کرد: رامتین! پسرم! عسل! دختر عزیزم! بیاید بچه ها کارتون دارم!
پیش خودم می گفتم با بچه هاش چی کار داره دیگه؟ البته از حق نگذریم بچه هاش هم مودب بودن هم هلو!!
بچه هاش که اومدن با دست به من اشاره کرد و به بچه هاش گفت: بچه های گلم این آقا رو می بینید؟ ببینید چه وضعی داره! دوست دارید مثل این آقا باشید؟ شما هم اگر درس نخونید اینطوری می شیدا! فهمیدید؟! آفرین بچه های گلم حالا برید سر درستون!
بچه هاش هم یه نگاه عاقل اندر احمقی! به من انداختن و گفتن چشم مامی جون! و بعد رفتند.
بعد زنه بهم گفت آقا خیلی ممنون لطف کردید! چقدر بدم خدمتتون؟
منم که حسابی کف و خون قاطی کرده بودم گفتم:
- همین؟
گفت:
- بله
گفتم:
- میخواید یه عکس از خودم بهتون بدم اگر شبا خوابشون نبرد بهشون نشون بدید تا بترسن و بخوابن؟
گفت:
- نه ممنونم نیازی نیست! فقط شما معمولا همون اطراف هستید دیگه؟!!
گفتم:
- خانم شما آخر دیگه آخرشی ها!
گفت: خواهش می کنم لطف دارید آقا!! اگر ممکنه بگید چقدر تقدیمتون کنم؟
منم که انگار با پتک زده باشن تو سرم گیج گیج شده بودم و گفتم: شما که با ما همه کار کردید خب یه قیمت هم رومون بذارید و همون رو بدید دیگه! زنه هم پنج هزار تومن داد و گفت نیاز نیست بقیه ش رو بدی بذار تو جیبت لازمت میشه!
نتیجه گیری اخلاقی: اگه درس نخونید مثل رفیق ما میشیدا


اگه خوب بود و لبخندی زدی نظر یادت نره خواهشاْ



زمان ثبت : شنبه 12 دی ماه سال 1388 در ساعت 02:05 AM
نویسنده : محمدجعفر     موضوع : طنز
عنوان : خدایا زنان چه موجوداتی هستند؟!

بنده خدایی ، کناراقیانوس قدم می زد،وزیر لب دعایی راهم زمزمه میکرد . نگاهى به آسمان آبى و دریاى لاجوردین و ساحل طلایى انداخت و گفت: خدایا ! میشه تنها آرزوى مرا بر آورده کنى؟ ناگاه، ابرى سیاه، آ سمان را پوشاند و رعد و برقى در گرفت و در هیاهوى رعد و برق، صدایى از عرش اعلى بگوش رسید که میگفت: چه آرزویى دارى اى بنده محبوب من؟  

مرد، سرش را به آسمان بلند کرد و ترسان و لرزان گفت:ای خدای کریم از تو می‌خواهم جاده‌ای بین کالیفرنیا و هاوایی بسازی تا هر وفت دلم خواست در این جاده رانندگی کنم!! از جانب خدای متعال ندا آمدکه: ای بنده‌ی من! من تو را بخاطر وفاداری‌ات بسیاردوست می‌دارم و می‌توانم  خواهش تو را برآورده کنم اما هیچ میدانی انجام تقاضای تو چقدر دشوار است؟هیچ میدانی ‌که باید ته اقیانوس آرام را آسفالت کنم؟ هیچ میدانی چقدر آهن و سیمان  و فولاد باید مصرف شود؟ من همه‌ اینها را می‌توانم انجام بدهم! اما آیا نمی‌توانی آرزوی دیگری بکنی؟ مرد، مدتى به فکر فرو رفت، آنگاه گفت: اى خداى من! من از کار زنان سر در نمى آورم! میشود بمن بفهمانى که زنان چرا مى گریند ؟ میشود به من فهمانى احساس درونى شان چیست؟ اصلا میشود به من یاد بدهى که چگونه مى توان زنان را خوشحال کرد؟  

صدایی از جانب باریتعالى آمد که: ای بنده من! آن جاده‌ای را که خواسته‌ای، دو بانده باشد یا چهار بانده!!؟؟