<?xml version="1.0" encoding="utf-8" ?>
<rss version="2.0">
	<channel>
		<title>سه کنج - داستان</title>
		<link>http://www.3konj.ir</link>
		<description>چیست در این آبی آرام بلند که تو را می برد اینگونه به ژرفای خیال!</description>
		<language>fa</language>
		<generator>RSS Generated by BlogSky.com</generator>
		
			
				<item>
					<title>توی دنیا هیچ بن بستی نیست!</title>
					<link>http://www.3konj.ir/1388/10/12/post-6/</link>
					<description>&lt;p align=&quot;justify&quot;&gt;&amp;nbsp;پیرمردی تنها در مینه سوتا زندگی می کرد. او می خواست مزرعه سیب زمینی اش را شخم بزند اما این کار خیلی سختی بود. تنها پسرش که می توانست به او کمک کند در زندان بود.&lt;br /&gt;پیرمرد نامه ای برای پسرش نوشت و وضعیت را برای او توضیح داد:&lt;br /&gt;پسر عزیزم من حال خوشی ندارم، چون امسال نخواهم توانست سیب زمینی بکارم. من نمی خواهم این مزرعه را از دست بدهم، چون مادرت همیشه زمان کاشت محصول را دوست داشت. من برای کار مزرعه خیلی پیر شده ام. اگر تو اینجا بودی تمام مشکلات من حل می شد. من می دانم که اگر تو اینجا بودی مزرعه را برای من شخم می زدی.&lt;br /&gt;دوستدار تو پدر&lt;br /&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;&lt;p align=&quot;justify&quot;&gt;پیرمرد چند روز بعد این تلگراف را دریافت کرد:&lt;br /&gt;پدر، به خاطر خدا مزرعه را شخم نزن، من آن جا اسلحه پنهان کرده ام.&lt;br /&gt;صبح فردا 12 نفر از ماموران FBI و افسران پلیس محلی دیده شدند و تمام مزرعه را شخم زدند بدون اینکه اسلحه ای پیدا کنند. &lt;br /&gt;پیرمرد بهت زده نامه دیگری به پسرش نوشت و به او گفت:&lt;br /&gt;که چه اتفاقی افتاده و می خواهد چه کند؟&lt;br /&gt;پسرش پاسخ داد:&lt;br /&gt;پدر برو و سیب زمینی هایت را بکار، این بهترین کاری بود که از اینجا می توانستم برایت انجام بدهم.&lt;br /&gt;در دنیا هیچ بن بستی نیست؛ یا راهی‌ خواهم یافت، یا راهی‌ خواهم ساخت.&lt;/p&gt;</description>
					<pubDate>Sat, 2 Jan 2010 22:14:04 GMT</pubDate>
          <comments>http://www.3konj.ir/Comments.bs?PostID=6</comments>
          <author>محمدجعفر</author>
          <guid>http://www.3konj.ir/1388/10/12/post-6/</guid>
				</item>
			
				<item>
					<title>تو قشنگ ترین دختری هستی که تا حالا دیدم!</title>
					<link>http://www.3konj.ir/1388/10/12/post-5/</link>
					<description>&lt;div class=&quot;down_menu&quot; id=&quot;down_menu&quot;&gt;&lt;p align=&quot;right&quot;&gt;قشنگ ترین دختری که تا حالا دیدم !!!&lt;/p&gt;&lt;div class=&quot;content_area&quot;&gt;&lt;div class=&quot;news_detail_text&quot;&gt;&lt;div&gt;فاصله دخترک تا پیرمرد یک نفر بود، روی نیمکتی چوبی، روبروی یک آبنمای سنگی.&lt;br /&gt;پیرمرد از دختر پرسید:&lt;br /&gt;- غمگینی؟&lt;br /&gt;- نه.&lt;br /&gt;- مطمئنی؟&lt;br /&gt;- نه.&lt;br /&gt;- چرا گریه می کنی؟&lt;br /&gt;- دوستام منو دوست ندارن.&lt;br /&gt;- چرا؟&lt;br /&gt;- چون قشنگ نیستم&lt;br /&gt;- قبلا اینو به تو گفتن؟&lt;br /&gt;- نه.&lt;br /&gt;- ولی تو قشنگ ترین دختری هستی که من تا حالا دیدم.&lt;br /&gt;- راست می گی؟&lt;br /&gt;- از ته قلبم آره&lt;br /&gt;دخترک بلند شد پیرمرد رو بوسید و به طرف دوستاش دوید، شاد شاد.&lt;br /&gt;چند دقیقه بعد پیرمرد اشک هاشو پاک کرد، کیفش رو باز کرد، عصای سفیدش رو بیرون آورد و رفت...&lt;/div&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class=&quot;cls&quot;&gt;&lt;/div&gt;&lt;/div&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class=&quot;clear&quot;&gt;&lt;/div&gt;&lt;/td&gt;&lt;//td&gt;&lt;/tr&gt;&lt;//tr&gt;</description>
					<pubDate>Sat, 2 Jan 2010 14:57:42 GMT</pubDate>
          <comments>http://www.3konj.ir/Comments.bs?PostID=5</comments>
          <author>محمدجعفر</author>
          <guid>http://www.3konj.ir/1388/10/12/post-5/</guid>
				</item>
			
    
	</channel>
</rss>
