این وصیّت من به حسن(علیه السلام) و همۀ فرزندانم و همۀ آیندگان است:
من شما را به تقوا و دوری از گناه توصیه می کنم. از شما می خواهم که همواره با هم متّحد باشید و به اقوام و فامیل خود مهربانی کنید.
یتیمان را از نبرید، مبادا از رسیدگی به آن ها غفلت کنید.
قرآن را فراموش نکنید، مبادا غیر مسلمانان در عمل به آن بر شما سبقت بگیرند.
حقوق همسایگان خود را ضایع نکنید. حجّ خانه خدا را به جا آورید.
نماز را فراموش نکنید که نماز ستون دین شماست. زکات را از یاد نبرید که زکات غضب خدا را خاموش می کند.
روزۀ ماه رمضان را فراموش نکنید که روزه، شما را از آتش جهنّم نجات می دهد.
فقرا و نیازمندان را از یاد نبرید، در راه خدا جهاد کنید... مبادا به همسران خود ظلم کنید ...
نماز! نماز! نماز را به پا دارید. امر به معروف و نهی از منکر را فراموش نکنید...
...
بار دیگر علی (علیه السلام) بی هوش می شود، زهر در بدن او اثر کرده است، چقدر روزهای آخر عمر علی (علیه السلام) شبیه روزهای آخر عمر پیامبر است. آری! آن روزها پیامبر که به وسیلۀ یک زن یهودی مسموم شده بود در بستر بیماری افتاده بود. گاه پیامبر ساعت ها بی هوش می شد، بعد چشم خود را باز می کرد و علی و فاطمه (علیهم السلام) را در کنار خود می دید.
اکنون، ساعتی می گذرد، عرقی بر پیشانی علی (علیه السلام) می نشیند، علی(علیه السلام) به هوش می آید و با دست عرق پیشانی خود را پاک می کند و می گوید: حسن جان! از جدت پیامبر شنیدم که فرمود: وقتی مرگ مومن نزدیک می شود پیشانی او عرق می کند و بعد از آن، او آرامش زیبایی را تجربه می کند.
حسن جان! بدن مرا شب تشییع کن!
وقتی مرا در تابوت نهادید، به کناری بروید، باید فرشتگان بیایند و جلو تابوت مرا بگیرند. هر وقت دیدید که جلو تابوت من بلند شد، شما هم عقب تابوت را بگیرید و همراه فرشتگان بروید.
آن ها از شهر کوفه خارج خواهند شد و به سمت بیابان خواهند رفت، هر جا که نسیم ملایمی وزید، بدانید که شما وارد «طور سینا» شده اید، همان جایی که خدا با پیامبرش موسی(علیه السلام) سخن گفت. بعد از ان صخره ای که نورانی است خواهید دید، فرشتگان تابوت مرا کنار آن صخره به زمین خواهند نهاد.
آن وقت شما زمین را بکنید، ناگهان قبری آماده خواهید یافت. آن قبری است که نوح (علیه السلام) برای من آماده کرده است. سپس بر بدن من نماز بگزارید و بدن مرا به خاک بسپارید و قبر مرا مخفی کنید. هیچ کس نباید از محلّ قبر من آگاه شود.
حسین جان! روزی می آید که تو مظلومانه به دست این مردم شهید خواهی شد...
علی (علیه السلام) بار دیگر بیهوش می شود. لحظاتی می گذرد، او چشم باز می کند و می گوید اینها رسول خدا و عموی من حمزه و برادرم، جعفر(علیهم السلام) هستند که مرا به سوی خود می خوانند. آنها می گویند: «ای علی! زود به سوی ما بیا که ما مشتاق تو هستیم».
صدای گریۀ همه بلند می شود...
برگرفته از کتاب سکوت آفتاب برای دانلود اینجا کلیک کنید.






