۲۳ سال گذشت...

و ۲۳ سال به مرگ نزدیک تر شدم.
وقتی مولام علی (علیه السلام) میگه: هر نفسی که میکشید یه قدم به مرگ نزدیک میشید.
چطور یه سال از عمرم بگذره و نفهمم دارم به مرگ نزدیک میشم.
این شعر سهراب خالی از لطف نیست:
...
و نترسیم از مرگ
مرگ، پایان کبوتر نیست.
مرگ وارونه ی یک زنجره نیست.
مرگ در ذهن اقاقی جاری است.
مرگ در آب و هوای خوش اندیشه نشیمن دارد.
مرگ در ذات شب دهکده از صبح سخن می گوید.
مرگ با خوشه ی انگور می آید به دهان.
مرگ در حنجره ی سرخ - گلو می خواند.
مرگ مسئول قشنگی پر شابرک است.
مرگ گاهی ریحان می چیند.
مرگ گاهی ودکا می نوشد.
گاه در سایه نشسته است به ما می نگرد.
و همه می دانیم
ریه های لذت، پر اکسیژن مرگ است.






