ریل قطار یاد آوار خاطرات تلخ و شیرینه دو خط موازی که هیچ وقت به هم نمیرسن ...

از سهراب سپهری پرسیدم قطارو چطور دیدی گفت:
من قطاری دیدم، روشنایی می برد
من قطاری دیدم، فقه می برد و چه سنگین می رفت
من قطاری دیدم، که سیاست می برد و چه خالی می رفت
من قطاری دیدم، تخم نیلوفر و آواز قناری می برد.
و هواپیمایی، که در آن اوج هزاران پایی
خاک از شیشه ی آن پیدا بود.






