خسته ؛
خسته از عالم و آدم خسته
خسته از شبِ تاریک و سیاهیهایش
خسته از روز مریض و در به دریهایش
خسته از آدمکهای هیچ صفت
خسته از عالم پست
غربتی داشتهام در خور وصف
گریهای داشتهام همچو یک ابر بهار
خسته از هر چه میان من و او باقی ماند
...
...
این شعر چون یه کم خشنه بقیشو نمیذارم تا به بعضیها بر نخوره ...






