درمان سرطان با سایبرنایف درمان سرطان با سایبرنایف
بیمارستان فوق تخصصی سرطان بیکن در مالزی.درمان موثر تومورهای سرطانی
شامپو رفع سفیدی مو
بیش از 15 سال جوان شوید
با این شامپو دیگر نیازی به رنگ مو ندارید
X
تبلیغات در بلاگ اسکای
پنجشنبه 8 بهمن ماه سال 1388
توسط: محمدجعفر

راز بقا!

گرما بیداد می کرد. بدتر از گرمای خرماپزان، جک و جونورهایی بود که محاصره مان کرده بودند. رو به رویمان دشمن بود و چپ و راست و پشت سرمان انگار پخش مستقیم راز بقا بود.
آن روز تو سنگر بودیم که بیسم به کار افتاد. گوشی را که برداشتم صدای ترسیده و لرزان احمد بلند شد که: «بچه ها به دادمان برسید. می خواهند تکه پاره مان کنند!» دلم ضعف رفت. فکری شدم که عراقی ها آمده اند سروقتشان و غافلگیرشان کرده اند و می خواهند شهیدشان کنند. تو گوشی بی سیم گفتم: «احمد جان به رمز حرف بزن، چی شده؟»
- رمز چیه؟ یا الله بیایید بیرون. ما داریم می آییم. آخ پام. زود باشید تیر بار بیارید گاز بده ممد!»
گیج شدم. بچه ها را خبر کردم و مسلح رفتیم بیرون. یک هو از دور گرد و غباری دیدیم و بعد یک موتور سوار که یک گله سگ لاشه خوار دنبال کرده اند. یکی از بچه ها دوربین به چشم گرفت و بعد گفت: «ای داد و بیداد. بچه ها سگ ها دنبال احمد و ممد کرده اند!» حالا از دور ممد را می دیدیم که پرگاز می آید و سگ ها چهار نعل تعقیبش می کنند و جست می زنند که آن دو را واژگون کنند و حسابشان را برسند. تیربار را مسلح کردم و یک خط آتش جلوی موتور شلیک کردم. محمد از روی یک چاله پرید. بچه ها هیاهو می کردند. اما سگها ول کن نبودند. موتور رسید و سگ ها پشت سرشان. محمد هول کرد و موتور چپ کرد. قبل از اینکه سگ ها آن دو را تکه پاره کنند آتش بستم به تنگشان. زوزه کشان در رفتند. محمد و احمد ناله کنان دعایمان می کردند. یک هو آتش خمپاره و توپ عراقی ها باریدن گرفت. یکی از بچه ها گفت: «لطفاً ادامه راز بقا را در سنگر مشاهده کنید!» محمد و احمد را برداشتیم و چپیدیم تو سنگرمان!

به نقل از: «رفاقت به سبک تانک» داوود امیریان
داشتم توی کتابفروشی دنبال یه کتاب می گشتم که بگیرم و بخونم یه دفعه چشمم افتاد به کتاب «رفاقت به سبک تانک» فقط عکسای توشو تماشا کردم و خریدمش وقتی اومدم خونه خوندمش انگار اخراجی های ۳ و ۴ و ... تا آخرش که آقای ده نمکی بخواد بسازه دیدم و خندیدم این داستان یکی از داستاناشه پیشنهاد می کنم این کتاب و حتما مطالعه کنید! «روده بر می شید!»