شنبه صبح علی الطلوع ساعت ۱۱ از خونه زدم بیرون کلی سحر خیز شده بودم و احساس خوبی داشتم که میخوام برم به دیدار دوست ... رفته بودم تا یه بنده ی خدایی که دو سه روز ندیده بودمش و داشتم دق می کردم ببینم (همونی که خیلی دلبره ... از نظرای توی وبلاگم دلخوره ... همونی که شعر میگم براش... همونی که من میمیرم براش) رفتم یه چند دقیقه ای دیدمش و داشتم برمیگشتم سر خیابون طبق معمول وایساده بودم منتظر تاکسی یه دفعه دیدم یه ماشین پیکان دوتا خانوم جلو نشستن راننده هم پوشیه گذاشته! (از اینا که فقط چشماشون پیداست) آقا جونم براتون بگه بوق زد ... بوق و که زد با خودم گفتم یا قرآن می خوان بلندم کنن ببرنم ... میخواستم یه اشوه و قیمیش بیام دیدم سوار شدم یه خیابونم رد کردیم با خودم گفتم اگه دختر می شدم ملت چه حالی می کردن با یه بوق خلاصه... مخلص کلام اخمامو کشیدم تو هم و به کنجکاویم پرداختم دیدم یه عالمه پول خورد جلوی زیر فرمون ماشینشه فهمیدم مسافر کشه بنده ی خدا خیلی دلم سوخت مسافری که جلو نشسته بود میخواست پیاده بشه پول که بهش داد از زیر همون پوشیه بهش با یه لهن مردونه گفت «خوش اومدی التماس دعا» تا حالا تو شهرمون اینطوریشو ندیده بودم که یه زن مسافرکشی کنه خیلی دلم گرفت با خودم گفتم مملکته داریم به حضرت عباس این زن الان بایست تو آشپزخونه باشه و بچه هاش از سر و کولش بالا برن حالا نشسته پشت فرمون داره مسافرکشی می کنه خلاصه کلی شاکی شدم... دیدار دوست که کوفتم شد هیچی تا 3 ، 4 ساعت تو فکر بودم که چی میشه یه زن مجبور میشه مسافرکشی کنه ...
زمان ثبت : دوشنبه 12 بهمن ماه سال 1388 در ساعت 1:53 PM نویسنده : محمدجعفرموضوع : موزیک عنوان : نانسی ...
این چه موجودیست خدایا! قدرت نمایی کردی با خلقت این انسان ها! اگه یه نویسنده ای پیدا بشه و کتابی درباره نانسی بنویسه بهترین اسمی که می تونه براش انتخاب کنه میتونه این باشه «نانسی فی الحرکات الجنسی» ! توی این کلیپ که دوشیزه نانسی ترکونده لامسب! این کلیپ که پخش شده موقعیت عزرائیل زیر سوال رفته چون اگه عزرائیل جون هر کی رو که بخواد بگیره قرار باشه نانسی بره بالا سرش زنده بشه تکلیف چیه؟ حالا اینم بگم حاج خانوم به کلّی آدم ریشو وَر میره حالا یه ایرانی نمیدونم میخواسته بهش شماره بده چی کار کنه (خوب خوشکله دیگه جوون مردم میبینه دلش میخواد) رفت تو تلویزیون نه گذاشت نه ورداشت گفت ایرانیا تروریستن آخه دختر خوب با یه شماره دادن یه ملت تروریست میشه؟!
زمان ثبت : شنبه 10 بهمن ماه سال 1388 در ساعت 9:23 PM نویسنده : محمدجعفرموضوع : طنز عنوان : شب خاستگاری!
شب خواستگاری خیلی سوالا میشه از آقا داماد مثلاً که آقا داماد چه کارن و چقدر حقوق داره و چند کلاس درس خونده و از اینجور چیزا تازگی ها اوّلین سوال شده آقا داماد جزو کدوم خوشه هستن که به لطف هدفمند کردن یارانه ها اضافه شده حالا جرعت داری بگو خوشه 1 دسته گلو میکوبن تو سرت با اوردنگی ... اینطوریش و نشنیده بودم که یه جایی می خوندم که دختره از پسره پرسیده که: «ببقشید شما آهنگ غیر مجازم گوش دادید!» اینطور سوالارو آدم کجای دلش بزاره ... البته تو شهر ما این مسائل طبیعیه ...
زمان ثبت : پنجشنبه 8 بهمن ماه سال 1388 در ساعت 00:27 AM نویسنده : محمدجعفرموضوع : طنز عنوان : راز بقا!
گرما بیداد می کرد. بدتر از گرمای خرماپزان، جک و جونورهایی بود که محاصره مان کرده بودند. رو به رویمان دشمن بود و چپ و راست و پشت سرمان انگار پخش مستقیم راز بقا بود. آن روز تو سنگر بودیم که بیسم به کار افتاد. گوشی را که برداشتم صدای ترسیده و لرزان احمد بلند شد که: «بچه ها به دادمان برسید. می خواهند تکه پاره مان کنند!» دلم ضعف رفت. فکری شدم که عراقی ها آمده اند سروقتشان و غافلگیرشان کرده اند و می خواهند شهیدشان کنند. تو گوشی بی سیم گفتم: «احمد جان به رمز حرف بزن، چی شده؟» - رمز چیه؟ یا الله بیایید بیرون. ما داریم می آییم. آخ پام. زود باشید تیر بار بیارید گاز بده ممد!»
گیج شدم. بچه ها را خبر کردم و مسلح رفتیم بیرون. یک هو از دور گرد و غباری دیدیم و بعد یک موتور سوار که یک گله سگ لاشه خوار دنبال کرده اند. یکی از بچه ها دوربین به چشم گرفت و بعد گفت: «ای داد و بیداد. بچه ها سگ ها دنبال احمد و ممد کرده اند!» حالا از دور ممد را می دیدیم که پرگاز می آید و سگ ها چهار نعل تعقیبش می کنند و جست می زنند که آن دو را واژگون کنند و حسابشان را برسند. تیربار را مسلح کردم و یک خط آتش جلوی موتور شلیک کردم. محمد از روی یک چاله پرید. بچه ها هیاهو می کردند. اما سگها ول کن نبودند. موتور رسید و سگ ها پشت سرشان. محمد هول کرد و موتور چپ کرد. قبل از اینکه سگ ها آن دو را تکه پاره کنند آتش بستم به تنگشان. زوزه کشان در رفتند. محمد و احمد ناله کنان دعایمان می کردند. یک هو آتش خمپاره و توپ عراقی ها باریدن گرفت. یکی از بچه ها گفت: «لطفاً ادامه راز بقا را در سنگر مشاهده کنید!» محمد و احمد را برداشتیم و چپیدیم تو سنگرمان!
به نقل از: «رفاقت به سبک تانک» داوود امیریان داشتم توی کتابفروشی دنبال یه کتاب می گشتم که بگیرم و بخونم یه دفعه چشمم افتاد به کتاب «رفاقت به سبک تانک» فقط عکسای توشو تماشا کردم و خریدمش وقتی اومدم خونه خوندمش انگار اخراجی های ۳ و ۴ و ... تا آخرش که آقای ده نمکی بخواد بسازه دیدم و خندیدم این داستان یکی از داستاناشه پیشنهاد می کنم این کتاب و حتما مطالعه کنید! «روده بر می شید!»
سلام ، سلام به غزه و هایتی به جون خودم من خیلی دلم میخواست بهتون کمک کنم البته به غزّه خیلی وقتها کمک کردم ولی به هایتی جایی ندیدم کمک جمع کنن مگر نه به جون خودم کمک می کردم، دمتون گرم من خیلی شما رو دوست دارم مستحضر هستید که توی ایران میخواد یارانه ها رو هدفمند بکنن یه موقع اگه دیدید ما داریم از گشنگی میمیریم کمک کنیدا دمتون گرم! قول میدم عمر باقی بمونه جبران کنم.
در عجب از این دنیا، همه چیزش برعکس شده، وقتی دنبال چیزی میگردی همه چیز می بینی به غیر از اون چیزی که دنبالش می گردی، وقتی کار نداری اگه به عالم و آدم و زمین آسمون بکوبی کار برات پیدا نمی شه میری خیابون متر می کنی ولی یه کار کوچیک که پیدا بشه بخای چندرقاس کار کنی هزارتا کار از زمین و آسمون برات میباره از خونه گرفته که سال به دوازده ماه بهت نمی گن برو نون بگیر دقیقاً وقتی کار گرفتی که انجام بدی میگه بدو نون بگیر مهمون داریم! تازه شب هم باید بشینی ور دل مهمون خسته کوفته شب میخوابی صبح هم یارو کارشو می خواد که با یک کف گرگی کارشو ازت میگیره و دوباره بیکار می شی!
زمان ثبت : پنجشنبه 1 بهمن ماه سال 1388 در ساعت 9:36 PM نویسنده : محمدجعفرموضوع : طنز عنوان : کار دنیا برعکسه!
میری کلّی پول می دی و شامپوهای خارجکی میخری و دم به دم حموم میری و کلی نرم کننده و شُل کننده می زنی و را به را برس و سشوار می کشی و کلی جلوی آینه وای میسی و فرت و فرت انگشت لای موهات می کشی باز هم موهای سرت میریزه و تاس میشی! امّا امان از موهای زائدی که در قلل و فُرج در بدترین اقلیم و شرایط آب و هوایی بدن به سر می برن. بزنم به تخته همچین پرپشت و پر تراکم و بی حساب کتاب رشد می کنن که حرصت در میاد! در حالی که نه شامپویی به کاره نه سشوار بهش می کشی و نه میذاری یه کم هوا بخوره آخ چی میشد اگه این تاسی کلّه به جای دیگه آدم میفتاد! آخ چی میشد بعد از یک مدّت مثلاً فلان جای آدم تاس می شد و تمام رشد خوبه پشم و پیله آدم به کف سرش می افتاد.